تبليغاتX
بیمارگونه های یک روشنفکرنما


















بیمارگونه های یک روشنفکرنما

آهای

درختان

 

عریانی تان

چشمانم را پر از شهوت اشک می کنند.

.

.

.

آهای

روسپی درختان آن خیابان روزهای با او

بعد ازعشق بازی با نگاهم

شولایتان را که به تن می کنید

یادتان نرود

آن کس که

پا به پای من می رفت

عشق

خائن

من بود!

.

.

.

راستی همشهری تا به حال گفته بودم؟

همیشه عادت داشتم سنگفرش های خیابان ولیعصر را بشمرم

با تو که را می آمدم آنقدر تند می رفتی که یادم می رفت شمردن را!!!

.

.

.

فندک

لطفا

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت20:18توسط اسپیدمان | |

دلم پیانو میخواهد

و

آوارگی

و

کوه

و

بیابان

.

.

.

دیشب روحم را غافلگیر کردم

داشت

با خیال

تو

هم آغوشی می کرد

.

.

.

آهای!

روحم

را

سنگسار

کنید.

.

.

.

کلا

کات.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت17:7توسط اسپیدمان | |

شال سبزم را گذاشته بودم

و

تو

سراپا مشکی بودی

با یک دستبند

 سبز

گل مریم را که به دستم می دادی

خندیدی

و

گفتی:

همراه شو عزیز

دستت را گرفتم

و

خواندم:

کین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود

خندیدم

.

.

.

صدای گلوله آمد

آن روز لباست قرمز بود

می دویدی

و من به دنبالت

شال سبزم

افتاد

سیگارت را توی چشمانم دود می کردی

اشک می ریختی

و  زیر لب می خواندی:

آن خس و خاشاک

ت

و

ی

ی

.

.

.

کات

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت20:34توسط اسپیدمان | |

هنوز اخوان می خوانم

.

.

.

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

.

.

.

بهار که می شد

اخوان می خواندی برایم

و

من

نگاه ماتم را

توی بی حالتی چشمانت

پیدا میکردم

اثیری می شدم

و

ناپاکی های کوچکت کدرم می کرد

.

.

.

زمستان است

اما

این روزها

از اخوان فقط همین را می خوانم:

((هی فلانی زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده ی کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی))

و

جسمیت وجودم غلیظ می شود

...

با خیانت های

تو

عشقبازی می کنم

.

.

.

زمستان است

پ.ن:زیبا نیست اما از خیانت نمی شود زیبا نوشت

شاید دیگر ننویسم برای نوشتن لازم است دوست بداری خودت را و من این روزها از آینه ها گریزانم

این روزها می خواهم بالا بیاورم روی خودم...نه این روزها فقط...تا همیشه

+نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت3:21توسط اسپیدمان | |

پیرمرد از من

سیگار می خواست

و

من

سیگارهایم را توی تهران جا گذاشته ام

.

.

.

از پیرزن نه چندان پیر

پرسیدم:

خانم دکتر چرا اینجایی

گفت:

خدا

خواست

و

من

خدایم را

توی تهران جا گذاشته ام

.

.

.

ما جوان بودیم

سیگارها را که بر می داشتم گفتی:

((آسمان حتی از نام من بی خبر است))


پ.ن: آهای همشهری سیگارهایت هنوز توی کشوی میزم خاک می خورد....و شاید بپوسد

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت18:50توسط اسپیدمان | |

هیچ وقت روشنفکر نشدم

نابغه نشدم

همیشه با کلاغ های روی ناودان

رابطه داشتم

و

وقتی دستانت را می گرفتم

احساس پوچی می کرم

.

.

.

یک روز می خواستم آب را نگاه کنم

نگاهم ته آب افتاد

و

از آن پس

تنهاخاطره ام

چراغهای کریمخان شد

و

برف که ازکنارش می بارید

.

.

.

شب ها خواب کلاغ ها رامی بینم

و

با خودم رو راست شده ام:

لب هایت

حوصله ام راسر می برد

.

.

.

همیشه

کلاغ ها

و

برف

و

چراغ های کریمخان

.

.

.

نگاهم هنوز نیست

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت21:58توسط اسپیدمان | |

 هوا پیما تیک آف می کرد

آناتما بود :

no one feel the pain

i have inside

 چراغ های روشن مهر آباد

و

اشک

.

.

.

هوا پیما که لندینگ می کند

به چراغ های مهر آباد می خندم

in my dreams

i can see you

جز

زندگی

چیزی یادم نمی آید

.

.

.

آّه

هواپیما تیک آف می کرد

و

دری

بسته شد

.

.

.

کات

 

 

پ.ن:

آهای همشهری درها بسته می شوند

زود فراموش شدی.

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت22:35توسط اسپیدمان | |

می نشینم پشت همان میز...دوباره...می توانم امشب بلند بلند آهنگ گوش کنم و یخ بزنم....نگاه می کنم به در و دیوار و بی خود سعی می کنم بگویم زندگی بی نظیر است و بی خود سعی می کنم پستی در مورد فراموش شدن یک همشهری سابق بنویسم و در حین تمام این تلاش های بیهوده یک پشه مزاحم می آید اما دیگر نمی کشمش....یاد شبانه هایم می افتم و چه پشه هایی که کشتم با لنگه کفش های میهمانی پرت شده وسط اتاق این بار فقط نگاهش می کنم و از ته دل بهش حسودیم می شود و اشک است که می آید...امشب می توانم بلند بلند گریه کنم.....!!!!

پ.ن:گاهی بهتر است بسیاری سخن ناگفته بماند...!!!!لعنت به این زندگی

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت2:1توسط اسپیدمان | |

دارلینگ!

میز که کوتاه باشد می نشینی

روی زمین

و

صورتت پشت بطری ها گم می شود

و

من

توی خلسه ی دود

لم می دهم و

 خیره می شوم

به کج و کولگی های قهوه ای صورتت

دارلینگ!
تو از پشت بطری ها هم

قشنگی!

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت18:3توسط اسپیدمان | |

نوشتنم نمی آید

فقط فکر می کنم

.

.

.

می خندیدی

و

دستانی دور گردنت می پیچید

و

تو

زندگی ات

را

می رقصیدی

.

.

.

فریاد می زنی

 طنابی دور گردنت می پیچد

و

فکر می کنی

نمی خواهی زندگی

تورا

برقصاند

.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت18:31توسط اسپیدمان | |