|
آهای درختان عریانی تان چشمانم را پر از شهوت اشک می کنند. . . . آهای روسپی درختان آن خیابان روزهای با او بعد ازعشق بازی با نگاهم شولایتان را که به تن می کنید یادتان نرود آن کس که پا به پای من می رفت عشق خائن من بود! . . . راستی همشهری تا به حال گفته بودم؟ همیشه عادت داشتم سنگفرش های خیابان ولیعصر را بشمرم با تو که را می آمدم آنقدر تند می رفتی که یادم می رفت شمردن را!!! . . . فندک لطفا
دلم پیانو میخواهد و آوارگی و کوه و بیابان . . . دیشب روحم را غافلگیر کردم داشت با خیال تو هم آغوشی می کرد . . . آهای! روحم را سنگسار کنید. . . . کلا کات.
شال سبزم را گذاشته بودم و تو سراپا مشکی بودی با یک دستبند سبز گل مریم را که به دستم می دادی خندیدی و گفتی: همراه شو عزیز دستت را گرفتم و خواندم: کین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود خندیدم . . . صدای گلوله آمد آن روز لباست قرمز بود می دویدی و من به دنبالت شال سبزم افتاد سیگارت را توی چشمانم دود می کردی اشک می ریختی و زیر لب می خواندی: آن خس و خاشاک ت و ی ی . . . کات
هنوز اخوان می خوانم . . . هوا بس ناجوانمردانه سرد است . . . بهار که می شد اخوان می خواندی برایم و من نگاه ماتم را توی بی حالتی چشمانت پیدا میکردم اثیری می شدم و ناپاکی های کوچکت کدرم می کرد . . . زمستان است اما این روزها از اخوان فقط همین را می خوانم: ((هی فلانی زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده ی کوچک آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی)) و جسمیت وجودم غلیظ می شود ... با خیانت های تو عشقبازی می کنم . . . زمستان است پ.ن:زیبا نیست اما از خیانت نمی شود زیبا نوشت شاید دیگر ننویسم برای نوشتن لازم است دوست بداری خودت را و من این روزها از آینه ها گریزانم این روزها می خواهم بالا بیاورم روی خودم...نه این روزها فقط...تا همیشه
پیرمرد از من سیگار می خواست و من سیگارهایم را توی تهران جا گذاشته ام . . . از پیرزن نه چندان پیر پرسیدم: خانم دکتر چرا اینجایی گفت: خدا خواست و من خدایم را توی تهران جا گذاشته ام . . . ما جوان بودیم سیگارها را که بر می داشتم گفتی: ((آسمان حتی از نام من بی خبر است)) پ.ن: آهای همشهری سیگارهایت هنوز توی کشوی میزم خاک می خورد....و شاید بپوسد
هیچ وقت روشنفکر نشدم نابغه نشدم همیشه با کلاغ های روی ناودان رابطه داشتم و وقتی دستانت را می گرفتم احساس پوچی می کرم . . . یک روز می خواستم آب را نگاه کنم نگاهم ته آب افتاد و از آن پس تنهاخاطره ام چراغهای کریمخان شد و برف که ازکنارش می بارید . . . شب ها خواب کلاغ ها رامی بینم و با خودم رو راست شده ام: لب هایت حوصله ام راسر می برد . . . همیشه کلاغ ها و برف و چراغ های کریمخان . . . نگاهم هنوز نیست
هوا پیما تیک آف می کرد آناتما بود : no one feel the pain i have inside چراغ های روشن مهر آباد و اشک . . . هوا پیما که لندینگ می کند به چراغ های مهر آباد می خندم in my dreams i can see you جز زندگی چیزی یادم نمی آید . . . آّه هواپیما تیک آف می کرد و دری بسته شد . . . کات پ.ن: آهای همشهری درها بسته می شوند زود فراموش شدی.
می نشینم پشت همان میز...دوباره...می توانم امشب بلند بلند آهنگ گوش کنم و یخ بزنم....نگاه می کنم به در و دیوار و بی خود سعی می کنم بگویم زندگی بی نظیر است و بی خود سعی می کنم پستی در مورد فراموش شدن یک همشهری سابق بنویسم و در حین تمام این تلاش های بیهوده یک پشه مزاحم می آید اما دیگر نمی کشمش....یاد شبانه هایم می افتم و چه پشه هایی که کشتم با لنگه کفش های میهمانی پرت شده وسط اتاق این بار فقط نگاهش می کنم و از ته دل بهش حسودیم می شود و اشک است که می آید...امشب می توانم بلند بلند گریه کنم.....!!!! پ.ن:گاهی بهتر است بسیاری سخن ناگفته بماند...!!!!لعنت به این زندگی
دارلینگ! میز که کوتاه باشد می نشینی روی زمین و صورتت پشت بطری ها گم می شود و من توی خلسه ی دود لم می دهم و خیره می شوم به کج و کولگی های قهوه ای صورتت دارلینگ! قشنگی!
نوشتنم نمی آید فقط فکر می کنم . . . می خندیدی و دستانی دور گردنت می پیچید و تو زندگی ات را می رقصیدی . . . فریاد می زنی طنابی دور گردنت می پیچد و فکر می کنی نمی خواهی زندگی تورا برقصاند .
|
About
با طنین سرودی خوش بدرقه اش کنید Archivesدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 Links
کافه ای از نوع نوستالوژی |