حقارت من و وحشت هایم

می ترسم چشمانم را بازکنم

می ترسم

بیدار شوم

.

.

.

یک روز پیله خودم را تمام می کنم

و

آنقدر

می خوابم

که از زمان جا بمانم

و

از

آدم

ها

.

.

.

باید

قبل از مرگ

رویاهایم

را

بنوازم

.

.

.

یک روز آنقدر تهی می شوم

که

به

آسمان

می روم

.

.

.

بیدار

شو

!

!

!

پ.ن:میخواهم از دست خودم فرار کنم

پ.ن.ن:نوشته های من هیچ مخاطبی ندارد.

پ.ن.ن.ن:ممکنه چند وقت نتونم بیام اگه به نظراتتون جواب ندادم ببخشید امیداورم سر فرصت به همه ی نظرات جواب بدم.

برای معصومیت روسپیانه ی درختان ولیعصر

آهای

درختان

 

عریانی تان

چشمانم را پر از شهوت اشک می کنند.

.

.

.

آهای

روسپی درختان آن خیابان روزهای با او

بعد ازعشق بازی با نگاهم

شولایتان را که به تن می کنید

یادتان نرود

آن کس که

پا به پای من می رفت

عشق

خائن

من بود!

.

.

.

راستی همشهری تا به حال گفته بودم؟

همیشه عادت داشتم سنگفرش های خیابان ولیعصر را بشمرم

با تو که را می آمدم آنقدر تند می رفتی که یادم می رفت شمردن را!!!

.

.

.

فندک

لطفا