سرود دخترکی که بال هایش را گم کرده است

وقاحت شیطانی چشمانت

وقتی که از دیگری با من سخن می گویی

سادگی هنوز من

و

تقلایم برای

از یاد بردن پنج شنبه های انتظارم

.

.

.

بوی عید که می آید یاد

تو

می افتم

و

شهر کتاب آرین

:

((ریرا صدا می آید امشب))

 دست خودم نیست وقتی آه می کشم

با

 فکر پوسیدن در اعماق خاطرات

تو

.

.

.

آهای دختر

حسرت کدام تکه اش را می خوری

عشق بدون کلام مرده است

بر مزار کدام مرده

اشک می ریزی؟

آهای

سپیده

دستادست های ولی عصر را

فراموش کرده ای؟؟؟

.

.

.

نه

اما

دیگر در کجای زندگی ام

معصومیت آن روزها را

خواهم یافت

؟

؟

؟

((

اما صدای آدمی ای نیست

او نیست با خودش

او رفته با صدایش

اما خواندن نمی تواند

ریرا...

))

پ.ن:امروز رفتم مدرسه ام و دلم خواست خودم را از خاطراتم بدزدم

وحشت سروده ی کابوس آینه ها

وقتی راه می روی به بالا نگاه کن

و

آه بکش

.

.

.

فقط آدامس باد می کنم

و

جلوی آینه ها مچ خودم را می گیرم

و

می گویم

:

لبخند بزن

!

فردا روز بدتریست

.

.

.

به آسمان نگاه می کنم

و

حقارت هایم را

می سرایم

.

.

.

آهای رفیق

ودکا یادت نرود

من

شمارش نفس هایم را

بلد نیستم

.

.

.

شاید

کات

ار خاطرات پوسیده ی من...

دوباره:

این جا شمال است

اتاق سبز من

و

سکوتی

که صداهایی

در عمقش نفس نفس می زنند

.

.

.

مانتوی گلدارم را پوشیده ام

و

روی عطر نیلوفر وحشی

بی قید

قدم میزنم

.

.

.

رامینا می گید:

دلم تنگ شده برات سپیده

خوبی؟

میگویم:

نمی دانم

اما

دارم عاشق می شوم

.

.

.

و

باد

گل های مانتویم را

پرپر میکند

.

.

.

خیلی وقت است

تمامت کرده ام

اما

بازهم

کات

پ.ن:دلم برای همکف نشینی هایمان با مینا و آناتما و nothing else matters تنک شده...و برای عود و منطق الطیر....

پ.ن.ن:رامینا دختر دایی عزیزمه که دلم براش خییییلی تنگ شده

پ.ن.ن.ن:این پست فقط بازگویی یک خاطره است آن هم نه به عین

 پس از همه ی اینها نوشت:امروز ولی عصر را قدم می زدم بدون سیگار و تو...فقط من بودم و آناتما...می گویند لطیف شده ام...عجیب است...از آن روز که گوتز پیشانی ام را بوسید یادم رفته بود لطافت را....کاترین فاحشه دست در دست گوتز مرده بود... و من زنده ام!!!!

بیمارگونه ی یک نفر فراری

سرم زیادی سنگین است

این روزها

هی صدایم می کند

.

.

.

hey you

out there in the cold

getting lonely

getting old

قهوه
و
آتش روشن بخاری
.
.
.

ساکت باش
چیزی
از دست نرفته است
.
.
.
زندگی زیباست؟
نگاه کن
.
.
.
چه جالب شما هم سارتر می خونی؟
نشسته ای توی کافه 78
و
از پشت دود سیگار به عشق می خندی
و
کسی
با بی حالتی چشمانش
نگاه می کند
.
.
.
دورغ می گویی
.
.
.
نه
تمام
شد
.
.
.
آگهی
:
این جانب سرم را به ازای
دریافت یک نخ سیگار
می فروشم


نبود؟



پ.ن:آهای همشهری هر شب شیطان و خدا را می گذارم کنار تختم شاید گوتز به خواب کاترین فاحشه بیاید