نه باوری نه وطنی

می گفت به

 بی وطنی

 عادت کرده است

 

دروغ می گفت

عین سگ

 

دیشب مچش را گرفتم

توی حمام

جای شیر آب سرد و گرم را

اشتباه گرفته بود

 

به من گفت:

می دانی؟

هنوز از فکرش قلبم مچاله می شود

شبیه کاغذی که

رویش نوشته بود

ما می توانیم

و

تو مچاله اش می کردی

 

ـ فکر بی وطنی را می گفت ـ

 

 

می دانم آخرش هم

خودش را

از آن تاب

به دار می آویزد

و کلاغ های حیاط

چشمان

او

را

خواهند

رید

!

پ.ن:این دوتا استثناء ن نظراتشون بستست...

اگر من دل داشتم نام این نوشته را می گذاشتم:دل تنگی!

تمام روز در آینه گریه می کردم...

خسته بودم

آنقدر که حتی با دیدن اتاقم هم

آن لبخند غریبم را نزدم

همان که وقتی می زنم تمام صورتم مچاله می شود..شبیه گردو...یا به قول مینا بلوط...شاید شبیه صورت زنی ۹۰ ساله

زنی که خسته است...

درست مثل من که خسته ام

آنقدر که...

آنقدر که هیچ جور با هیچ متن روشنفکر نمایانه ای

نمی توانم بیانش کنم...

آنقدر که

آنقدر که

گــریــه ام می گیرد...

من

از

خــودم

بی زارم...

من

خسته ام

آنقدر خسته

که

می خواهم

بمــی...نه

می خوهم

بکشمش...

خودم را می گویم!!!

 

ای سرای نا امیدی های تمام نشدنی من

ولی رفیق

تو هرچه بگویی

من

missed call ها

را

از یاد نخواهم برد

 

من

حافظه ی خوبی دارم

 

حتی یادم می آید

جایی

توی کتاب های ملعونتان

نوشته بودید:

خوردن گوشت

گربه

حرام است