نه باوری نه وطنی
می گفت به
بی وطنی
عادت کرده است
دروغ می گفت
عین سگ
دیشب مچش را گرفتم
توی حمام
جای شیر آب سرد و گرم را
اشتباه گرفته بود
به من گفت:
می دانی؟
هنوز از فکرش قلبم مچاله می شود
شبیه کاغذی که
رویش نوشته بود
ما می توانیم
و
تو مچاله اش می کردی
ـ فکر بی وطنی را می گفت ـ
می دانم آخرش هم
خودش را
از آن تاب
به دار می آویزد
و کلاغ های حیاط
چشمان
او
را
خواهند
رید
!
پ.ن:این دوتا استثناء ن نظراتشون بستست...
It's better to burn out than to fade away