ویشس سایکل

داستان

من

و

روزهای ابری

همیشه

از

جایی که تمام شد

شروع

می شود



اتاق

:

سبز

با لکه ای از

نگاه من

در کنج دیوار


باغ

:

بی حوصلگی آخر تابستان


و


آشپزخانه

:

پر از سوسک

و

من


همان طور

دیوانه

نیمه لخت

روی ایوان

دود

می کنم


و

دنیا

همانطور

لزج

است

!

و من هنوز همان اسکیزوفرن همیشگی.....

جیرجیرک های آخر تابستان

 تو را

جشن می گیرند


تو را با خود

به سکوت ازین پسشان

می برند


و بویی خواهد آمد

بوی تعفن مرده ای

که می خواست زندگی کند


آن کس که همیشه فرق داشت

تو بودی دختر جان

تو همان دو دست را داشتی

و

همان دو چشم را

تو بیش از این نتوانستی

تو

ته مانده ی آن شراب سرخی بودی

که بیش از تمام شراب مست می کرد

اما

کسی تو را ننوشید

ته آن بطری ها

حالا بوی تو را می دهد

بوی تلخ مرده ای

که می خواست زنده باشد


و خوب می دانی

تو همیشه فرق داشتی

شاید فقط برای اینکه

گوشه چشم هایت

از خط افق پایینتر بود

.


پ.ن: من همین جا خواهم نوشت اما روزی از این جا خواهم رفت...قطعا روزی....

آینه در آینه

من حق نوشتن ندارم

وقتی

نگاهم نیست

 

من می رفتم

و

چیزی از نیلوفر وحشی

قطعا

توی هوا موج میزد

انگار یکی

سیگاری با دود

نیلوفر وحشی بکشد

انگار یکی

مرا

پر

کند

انگار یکی

نگاه مرا

دو دستی توی چشم هایم

بگذارد

 

راه های من ادامه دارد

ماه

هی کامل می شود

یکی می گوید

دیدی این ماه هم کامل شد

 

ماه هی کامل می شود

و

دست هایی نیست

نگاهی نیست

انگار

که نیستی من

میان آن دو آینه

هی نفس می کشد

انگار

که

حق زندگی کردن

توی ذات من

نیست

.

 

پ.ن:به تلخی این روزهای من ایمان بیاورید....آهای مردم من حقارت خودم را فریاد می زنم و انگار که این مرداب دارد هی بزرگ می شود...که من یادم برود زنده بوده ام...اما من یادم هست...روی تخت خوابیده ای...۳ صبح...یکی زنگی می زند...تو کتاب می خوانی...بوی کولر می آید...اما...اسم کتاب چی بود؟؟؟....

جایی حوالی زیر گل

 

قطعا

کمی

خاموش بودن

برای این روزها

بد

نیست

!

 

یک پست کاملا شخصی...

من جوی آبی را می شناسم

که وقیحانه زلال است

              وقتی ۱۱ ساله بودم

   کنارش شعر می نوشتم

           حالا شعر می خوانم

       و به جنازه ی زندگی ام نگاه می کنم

                      با چشمان بی حالتی

           که ته آب افتاده است

              من جوی آبی را می شناسم

                  که بی تفاوت است

             اما من کنار آن بودم

                      که خیانتت روحم را جوید

                  آن جا بود که فهمیدم

              دنیا شبیه ناودانیست

                  پر از فضله ی کلاغ...

 

 

  و پاکی جوی آب وحشیانه ادامه دارد....

.

 

به هرزگی های تمام شده ی تو

آهای

نگاهت خیلی مرتفع است

با

توام

آهای دختری

که

روی گیس

خدا

بند بازی می کنی

 

تو که

پالانت شل است

و

هرزگی

دور ساق هایت پیچیدست

مثل یاس های دور نرده های

آن

خانه دور

 

گیس های خدا

پاره نمی شوند

اما

تو

سرنگون خواهی شد

و

از میان دود ها

سقوط خواهی کرد

 

 

پیش خودمان بماند

مردم این پایین

رویاهایت را

لای کاغذ سیگار می پیچند

و

دود

می کنند

. 

1

تو با موهای پریشان

و

دماغ گنده

و

چشمان فرو رفته

سرت را می اندازی پایین

و

مرتب

این سوال را از شست پایت می کنی

((یعنی ممکنه؟؟؟))

شست پایت وحشیانه می گوید

((نه))

 

درست مثل وقتی

که

از مچ دستت می پرسی

((او این دست بند را هنوز یادش هست؟))

 

کاش

آن امید غریب

ممکن شود

و

بعد

...

تو

بخندی

تو

وحشیانه

بخندی

...

 

 

تو دوست داری

دهن شست پایت را

گل بگیری

 

دوست داری فکر کنی

معجزه

وجود دارد

 

نه به خاطر زندگی

یا

خودت

فقط به خاطر آن لبخند

لبخندی

که

خیلی وقت است

زندگی

رویش

تف

انداخته

.

  

برای او که خیلی زود از جیب من افتاد!

می خواهم با فونت گنده بنویسم

می خواهم

وسط حمام بایستم

و به رد قرمزی که از لای پاهایم

سر می خورد

نگاه کنم

 

شاید تمام زندگی من

در یک لحظه

خط خورد

در آن ظهری که من

از آن پنجره ی پر از شعر

در کلاس

سوم تجربی

به بیرون نگاه کردم

و

آن روزها

james blunt

گوش می دادم

و

می دانستم

همه چیز خط می خورد

 

و

من

در میان تمام

بی ایمانی ها

به

محو بودن

خودم

ایمان آوردم

 

و دوست داشتم بخوابم

 

من

وقتی

به

آینده

فکر می کردم

دوست داشتم

بخوابم

!

 

پ.ن:این روزها زیاد آپ خواهم کرد...مهم نیست دیگر خوب نمی نویسم مهم اینست که یک چیزی از من سر ریز می کند...یک چیزی که قبلا ها از چشمانم سر ریز می کرد...و حالا....حالا خیلی چیزها تغییر کرده اند...!

دیگر خودم را خیلی گم کرده ام...حتی شک دارم دیگر خوب شعر می خوانم یا نه...لابد نه...شاملو را خیلی های دیگر بهتر از من می خوانند...راست می گویی...همه راست می گویند...

و ملال در من جمع می آید....

من راه که می روم هنوز ۵۶ دلیل دارم

که اشک بریزم

و۵۶ دلیل

برای شیرجه زدن توی آب

و گذاشتن نامت بیرون آب

 

اما چیز های زیاد هست

مثل ادکلن آن مردک

توی کوچه

که بوی

                  تو

می داد

و

پاهای من

که درد می گیرند

                   درد

وقتی با فکر

                  تو

شیرجه می زنم

مثل زندگی من

که

روزهاست

زیر دندان های

               موجودی وحشی

له می شود

موجودی

که

اسمش

چیزهای زیادیست

 مثلا

                  خدا

 یا

                 تقدیر

 یا

                بی عدالتی

شاید هم

                                     ناتوانی

                       من

موجودی

که

نگاه زندگی مرا

                حلق آویز کرده است

                                                                  .

                                                     کــــــات

                      گم و گور شدن

                                                                    از

                                                             زندگی

                     بــــــهتر است.

 


56 تا دلیل برای زندگی نکردن...

آقا آن قیچی را بدهید به من

شما بدهید

حالا عرض می کنم

:

اصولا کل هیکل من

لامصب است

اما آقا باور نمی کنید

این زبان من

یک سگ مصبیست

دومی ندارد

 

قبلا ها

تنهایی که راه می رفتم

زیر لب ورد می خواند

مثلا

((لا حول و لا قوت الا بالله))

یا

((لعنت خدا هم محاسنی دارد

اگر به آن عادت کنی))

 

اما این آخری ها

هی می گفت

پنجاه و شش

پنجاه و شش

پنجاه و شش

بعد هم می خندید

 

دیشب

می گفت

:

پنجاه و شش تا

آغوش را امتحان کردی

اما

هیچکدام

بوی نیلوفر وحشی

نمی داد

.

 

 

پنج و شش و سه درست یادم هست

 

ـ می شنوی؟

ـ بادها فقط در گوش تو صدای سقوط می دهند

دیوانه ای و دروغگو

ـ نیستم! من وقتی شال سبزم را می گذارم شبیه یک قدیس می شوم

ـ قدیس زشتی که روحش تا سقف یالا می رود؟

ـ مهم اینست که راست می گویم

ـ کودک هم هستی؟

- نه

ـ پس حتی اگر فرض کنیم راست بگویی باز هم قدیس نیستی

ـ چرا؟

ـ چون بزرگ شدن جنایت است...این را آن دخترک فاحشه می گفت

 و من فکر می کنم فاحشه ها راست می گویند....

 

من بودم

از

آدم ها می ترسم

 

آن ها

دست و پا چلفتی نیستند

و

اعنماد به نفس دارند

 

آن ها

برایم حکم صادر می کنند

 

من

دست خودم را می گیرم

و در می روم

می روم کنار دریا

 

آن جا

به چشمان تو فکر می کنم

که شبیه چشم آدم ها نبود

و

من

تویش دنبال

او می گشتم

و زندگی ای که می توانست

داشته باشد

 

آن جا خودم را هم تبرئه می کنم

 

اما

اما

دریا بوی گندی می دهد...

عفو لازم نیست

اعدامش کنید

!

 

نداره داداش من اسم نداره

دیوانه ام می کنی

وقتی

با

س و ت ی ن

وسط اتاق جست می زنی

و

شعر می خوانی

فقط همان لحظه هاست

که

نفرت انگیز نیستی

 

 نه به خاطر

کمر باریک

و

موهای پریشانت

 

فقط برای اینکه

آهنگ صدایت

وحشیست

 

انگار

کسی

 سرش را از اعماق کثافت

زمین

بیرون می آورد

و

خدا

را

به فحش می کشد

!

  

نه باوری نه وطنی

می گفت به

 بی وطنی

 عادت کرده است

 

دروغ می گفت

عین سگ

 

دیشب مچش را گرفتم

توی حمام

جای شیر آب سرد و گرم را

اشتباه گرفته بود

 

به من گفت:

می دانی؟

هنوز از فکرش قلبم مچاله می شود

شبیه کاغذی که

رویش نوشته بود

ما می توانیم

و

تو مچاله اش می کردی

 

ـ فکر بی وطنی را می گفت ـ

 

 

می دانم آخرش هم

خودش را

از آن تاب

به دار می آویزد

و کلاغ های حیاط

چشمان

او

را

خواهند

رید

!

پ.ن:این دوتا استثناء ن نظراتشون بستست...

اگر من دل داشتم نام این نوشته را می گذاشتم:دل تنگی!

تمام روز در آینه گریه می کردم...

خسته بودم

آنقدر که حتی با دیدن اتاقم هم

آن لبخند غریبم را نزدم

همان که وقتی می زنم تمام صورتم مچاله می شود..شبیه گردو...یا به قول مینا بلوط...شاید شبیه صورت زنی ۹۰ ساله

زنی که خسته است...

درست مثل من که خسته ام

آنقدر که...

آنقدر که هیچ جور با هیچ متن روشنفکر نمایانه ای

نمی توانم بیانش کنم...

آنقدر که

آنقدر که

گــریــه ام می گیرد...

من

از

خــودم

بی زارم...

من

خسته ام

آنقدر خسته

که

می خواهم

بمــی...نه

می خوهم

بکشمش...

خودم را می گویم!!!

 

ای سرای نا امیدی های تمام نشدنی من

ولی رفیق

تو هرچه بگویی

من

missed call ها

را

از یاد نخواهم برد

 

من

حافظه ی خوبی دارم

 

حتی یادم می آید

جایی

توی کتاب های ملعونتان

نوشته بودید:

خوردن گوشت

گربه

حرام است


هی رفقا دُنت وُری

هر چند که دماغ گنده ای دارم

اما

ـ به جان آن پروانه ی بنفشی که لای خیزران ها گم شد ـ

این روزها

اصلا دل و دماغ ندارم

 

موهایم را می پیچم لای انگشتانم

:

من

مثل ویسکی می مانم

ویرانگرم

و

تلخ

 

اما

 دماغم آنقدر گنده هست

که

جا برای تابلوی

ورود ممنوع

داشته باشد

 

من هم

آنقدر کوچک هستم

که مثل آن پروانه ی بنفش

لای خیزران ها گم بشوم

 

هی رفقا

نگران خودتان نباشید

من

معمولا

وجود

ندارم

به علت چرت بودن بیش از حد از گذاشتن نام معذوریم

انکار نمی کنم

که یک بار روح

ننه حوا

در من حلول کرد

 

سرت را میکردی لای موهایم

و می گفتی

شامپوت چیه؟

و من آن روزها پنتین می زدم

براق بود

و مرا یاد

رمانس فور وایلین یک بتهوون

می انداخت

 

(ادامش نده اگه فک می کنی زیادی شر و وره)

 

این روزها

هد اند شولدرز

می زنم

سفید و مات است

درست شبیه روح دخترکی

که

با سیم گیتار الکتریک خودکشی کرد

که بگوید

خیلی

پرفکت

و

روشنفکر

است

دخترکی که آخرین آروزیش

بوی از یاد رفته ی

شامپو فیروز بود

که چشم را نمی سوزاند و اشک نمی آورد

.


teachers!leave the kids alone

بله عزیزان من

کافران می گفتند که مریم

زنا

کرده

خانم اجازه زنا یعنی چی؟

 

معلم هایم

من

را

با طناب

اخلاق

به دار آویختند

 

دخترم

زنا یعنی یه مردی

مچ پای تورو ببینه

 

وقتی رستاخیزم آغاز شد

روی تخته نوشتم

:

we dont need no education

we dont need no thought control

no dark sarcasm in the classroom

teachers,leave the kids alone

.

شعر آخر از Syd Barrett علیه سلام...

 

برای چشمان ترسیده ی من....

دیروز اشک ریختم

برای

آن دو تار موی ریشی

که روی صورتت مانده بود

دست خودم نیست

وقتی بی خوابی می زند به سرم

زیادی

زن

می شوم

و

به تمام معشوق هایم فکر می کنم

شاید هم

به

تو

و

آن خانم مو بوری

که پایم را توی کفش پاشنه ۸ سانتی اش کردم

همان که بوی ژیوانژی اش

دائم الخمرت کرده بود

شاید هم به

تصویر وقیح اندامم در آینه

که به تلاشم برای

زن نبودن

دهن کجی می کند

فقط وقتی خوابم نمی برد

چشمانم از وحشت زن بودن

خودشان را خیس می کنند

و وقتی

روی هم می روند

خواب

کتونی هایم

را می بینم

.

آه توالت!

مهم ترینشان بود

آره

خیلی مهم بودند

تصمیم هایم را می گویم

آن هایی

که

توی

توالت

گرفتم

دست خودم نبود

وقتی می گفتی

دوستت دارم

اولین جایی که می رفتم

مستراح بود

فقط به خاطر اینکه

برای پاسخ به ضد حمله هایت

دوپینگ

کنم

و کمی هوای توالتی

داخل ریه هایم شود

تا اکسیژن های توالتی

مغز فاضلابی ام را

برای پاسخ دادن یاری کنند

آخرش هم همیشه

جواب می دادم

نظر مساعدت در مورد

عشقبازی

کف مستراح چیست

؟

پ.ن:کاش وایرلس داشتم یا حداقل توی توالت یه دونه پریز؟سوکت؟ تلفن وجود داشت

پ.ن.ن:حتما توی توالت یه خونه می سازم و اینطوری جهان را از اسهال مغزی خودم بهره مند می کنم

 

 

چند کلمه شر و ور

وقتی اول راهنمایی بودم چلچراغ می خوندم سال ۸۱...

اون موقع ها جلد چلچراغ زبر بود و رنگهاش یه جورایی کهنه بود از اون کهنگی های غریب....

تیتر یکی از شماره هاش هنوز یادمه:

وبلاگ می نویسم پس هستم...

و من آن روزها تازه فهمیده بودم که بوی قهوه شبیه جلد چلچراغست

شر و ور می گم نه؟

آره شر و ور می گم به توی خواننده هم اصلا مربوط نیست

اسم وبلاگم رو به زودی عوض می کنم

محظ خود آزاری

چون من از تغییر متنفرم

و محظ بستن درها

و از یاد بردن

لب های تو

ای یار!

ای شاخه ی جدا مانده ی من....

 

پ.ن:سبک وبلاگم عوض نشده این پست فقط برای خبررسانی بود

پ.ن.ن:خیلی وقته دیگه چلچراغ نمی خونم دقیقا از وقتی جلدش گلاسه شد

اعترافات یک ناخن خور آماتور نما

دست هایم را دوست دارم

بعد از ۱۸ ۱۹ سال

ناخن خوری حرفه ای

هنوز

شبیه دست ناخن خورهای آماتور است

اما

 یک شب

روح تمام ناخن هایی که نفله شان کردم

به خوابم می آیند

و

می پرسند

مرضت چی بود که هستی ما را به

ف...

دادی

قانون

انتقام ما را خواهد گرفت

من می گویم

می دانید ناخن های سقط شده ی محترم؟

 انگشتان روسپی من

می خواستند

همخوابه ی بودن اشیا شوند

و سختی مقدس شما

مثل دیوار های کلیسا بود

من قاتلم

و

قانون شر و ور است

بروید

از

نیستی تان

لذت ببرید

.

مایونز

هیچ وقت

صید قزل آلا در آمریکای

ریچارد براتیگان

رو نخوندم

فقط به این دلیل

که از جلدش بدم می اومد

رچارد تو عکسه

شبیه آمریکایی های مادر به خطایی شده بود

که برگر کینگ می خورن

و همیشه

بلیط های لاتاریشون رو

لای کتاب های

روانشناسی می ذارن

که تا نخورده بمونه

آره

همینه

ریچارد واقعا شبیه یه آمریکایی درست کار

شده بود

از اون مادر به خطاهایی

که فکر می کنن

دموکراسی

وجود خارجی داره!

 

بیمارگونه ی یک عدد سگ جون

سال بد

سال باد

سال اشک

.

.

.

مخم را

از توی سوراخ های دماغم

میکشم بیرون و

۳۶۵ تا سکانس

از مستند زندگی یک

 کرم خاکی

را تماشا می کنم

...

روز های شادی را

با ذره بین دنبال می کنم

بستنی ات را مثل بچه ها می خوری

و می گویی

دیوانه شیراز خیلی شهر خوبیه

سرم را بر می گردانم

و تصمیم می گیرم برای دلتنگی هایم

زیر نویس بگذارم

...

ما تمام شدیم

اما

سکوت من هنوز

در پس زمینه ی

ناله های وقیحانه ی

معشوقه های

تو

به گوش می رسد

...

روی پله های خوابگاه نشسته ام

((ای یار من ای یار من ای یار بی زنهار من...))

و دلتنگی ام از چشمانم سر ریز می کند

چروکیده شدن روحم را

احساس می کنم

...

این روزها توی ولیعصر راه می روم

و هنوز

فکر بی وطنی مثل صدای موتور گازی

رویای روحم راآشفته می کند

اما

عشقت وصیت می کند

که شهرم

را برای تو بگذارم

...

دست و پایش را می بندم

و رو به قبله می خوابانمش

 نگاهش نمی کنم

مرگش غم انگیز است

درست مثل

جشن تولد ۳۰ سالگی یک روسپی

...

مخم را می فرستم بالا

سعی می کنم با یک چشم

بهار

را نگاه کنم

مزخرفست

از چیزهای زیادی

زیبا

و زیادی بی عیب و نقص

متنفرم

...

من

هنوز

زنده ام

.

.

.

که می گوید مایوس نباش

من امیدم را در یاس یافتم

مهتابم را در شب

عشقم را در سال بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم

گر گرفتم

.

آخرین پ.ن:هنوز کلی جون دیگه واسم مونده اما به سال ۸۹ اخطار می کنم مجبوره که خوب باشه...خداحافظ سال ۸۸ ملعون.

پ.ن بعد از آخرین پ.ن:توی بهترین ها هم بهترین دوست سال ۸۸ مینا بود

پ.ن اضطراری:این بلاگفا خل شده برای بعضیها نمی تونم کامنت بذارم بنایر این اگه خبر ندادم لطفا شاکی نشید مشکل از سایته

گم شده :

 عاشق سیندرلا بودی

فیلمت رنگی نبود

هیچ وقت نفهمیدی

لباس جادویی سیندرلا

آبیست

.

.

.

یک نفر آواز می خواند

تو

به دنبال آوازش می روی

و

دستت را می بری

 

اولین باری که داستان

زیبای خفته را شنیدی

وقتی بود که بابا از یک کتاب قدیمی

آن را می خواند

اسم دخترک آنجا

سپیده

بود

.

.

.

شاید تو هم سال ها بخوابی

هنوز

شاید

آسمان نام

تو

را صدا بزند

.

.

.

فرشته ی نجات به سیندرلا گفت

:

اگر

ایمانت

را از دست داده بودی من حالا اینجا نبودم

.

 پ.ن:نمی تونم برای بعضی ها کامنت بذارم نمی دونم چرا فک کنم مشکل از بلاگفا باشه برای سمفونی سقوط و مرگ باورها مخصوصا بدونید که مشکل ازین سایته وگرنه من هم نوشتتونو خوندم هم موقع آپ کردن خبر دادم. ممنون

سگ لرزه های دو عدد چشم باز در نیمه شب

بالشم شب ها خیس می شود

مغزم شب ادراری گرفته است

و

تو

 توی خواب هایم

به جای

 لب هایم

مغزم را می بوسی

.

.

.

دلتنگ چیزی نیستم

فقط

مثل

سگ

می ترسم

 

 

 کاش

یک گرم

هرویین

می آوردی

که به اعصاب باریک من

تجاوز کند

.

.

.

من

اشتباه شده ام

.

.

.

مغزم را به زنجیر می کشم

و هم خوابه ی تنبورم می شوم

زندگی ام را

می اندازم توی توالت

و سیفون اش را می کشم

.

.

.

راحت خواهم خوابید

.

.

.

مغزم فریاد می کشد

 

توی تاریکی شب

دو تا چشم باز است

و

زمزمه می کند

:

help

i need some body

not just any body

.

.

.

کمک

من

دارم

دوباره

فرو می روم

.

پ.ن:حوصله ی انتقاد(منظورم از انتقاد نصیحت است در حقیقت) ندارم به درک که زندگی خیلی خوب است و من باید خوشبین باشم خوشبینی ارزانی خودتان من فقط می خواهم دو باره فرو نروم وشما لطفا درباره ی موضوعی که نمی دانید نظر ندهید با سپاس

....:امشب هم خواب ...خواهم دید؟

دلتنگی دیوانه ای که عشقش گم شد

روبروی تنهاییم می نشینم

و برایش از یاد تو سخن می گویم

تنهاییم خمیازه می کشد

و چشمان من خمیازه هایش را می شمرد

.

.

.

.

از

ناودانی سبز با برف رویش

بوی قهوه و مریم و کهنگی کتاب

صدای گذاشتن نوار توی ضبط

و

خنده های کودکانه ما

وقتی که دیگران خیال می کردند من

مستعد دچار شدن به جیزی هستم

که آنها افسردگی می نامندش

وقتی

که آنها هم آغوشی عاشقانه من و او را

وحشیانه ترین مالیخولای موجود

می پنداشتند

....

بغضم می گیرد

...

می گوییم

:

تلخ است

وقتی در آغوشش می گیرم

خودم را می بینم که در او جا مانده ام

 

تنهاییم

اشک

می ریزد

.

.

.

کات

نه

.

آهای اتاق عزیز

من

تا

ابد

دلتنگ تو ام

.

.

.

ادامه دارد

پ.ن:البته که من دیوانه ام

دلم...دلم...هق هق می خواهد و....

 

سرود دخترکی که بال هایش را گم کرده است

وقاحت شیطانی چشمانت

وقتی که از دیگری با من سخن می گویی

سادگی هنوز من

و

تقلایم برای

از یاد بردن پنج شنبه های انتظارم

.

.

.

بوی عید که می آید یاد

تو

می افتم

و

شهر کتاب آرین

:

((ریرا صدا می آید امشب))

 دست خودم نیست وقتی آه می کشم

با

 فکر پوسیدن در اعماق خاطرات

تو

.

.

.

آهای دختر

حسرت کدام تکه اش را می خوری

عشق بدون کلام مرده است

بر مزار کدام مرده

اشک می ریزی؟

آهای

سپیده

دستادست های ولی عصر را

فراموش کرده ای؟؟؟

.

.

.

نه

اما

دیگر در کجای زندگی ام

معصومیت آن روزها را

خواهم یافت

؟

؟

؟

((

اما صدای آدمی ای نیست

او نیست با خودش

او رفته با صدایش

اما خواندن نمی تواند

ریرا...

))

پ.ن:امروز رفتم مدرسه ام و دلم خواست خودم را از خاطراتم بدزدم

وحشت سروده ی کابوس آینه ها

وقتی راه می روی به بالا نگاه کن

و

آه بکش

.

.

.

فقط آدامس باد می کنم

و

جلوی آینه ها مچ خودم را می گیرم

و

می گویم

:

لبخند بزن

!

فردا روز بدتریست

.

.

.

به آسمان نگاه می کنم

و

حقارت هایم را

می سرایم

.

.

.

آهای رفیق

ودکا یادت نرود

من

شمارش نفس هایم را

بلد نیستم

.

.

.

شاید

کات