و من هنوز همان اسکیزوفرن همیشگی.....

جیرجیرک های آخر تابستان

 تو را

جشن می گیرند


تو را با خود

به سکوت ازین پسشان

می برند


و بویی خواهد آمد

بوی تعفن مرده ای

که می خواست زندگی کند


آن کس که همیشه فرق داشت

تو بودی دختر جان

تو همان دو دست را داشتی

و

همان دو چشم را

تو بیش از این نتوانستی

تو

ته مانده ی آن شراب سرخی بودی

که بیش از تمام شراب مست می کرد

اما

کسی تو را ننوشید

ته آن بطری ها

حالا بوی تو را می دهد

بوی تلخ مرده ای

که می خواست زنده باشد


و خوب می دانی

تو همیشه فرق داشتی

شاید فقط برای اینکه

گوشه چشم هایت

از خط افق پایینتر بود

.


پ.ن: من همین جا خواهم نوشت اما روزی از این جا خواهم رفت...قطعا روزی....

آینه در آینه

من حق نوشتن ندارم

وقتی

نگاهم نیست

 

من می رفتم

و

چیزی از نیلوفر وحشی

قطعا

توی هوا موج میزد

انگار یکی

سیگاری با دود

نیلوفر وحشی بکشد

انگار یکی

مرا

پر

کند

انگار یکی

نگاه مرا

دو دستی توی چشم هایم

بگذارد

 

راه های من ادامه دارد

ماه

هی کامل می شود

یکی می گوید

دیدی این ماه هم کامل شد

 

ماه هی کامل می شود

و

دست هایی نیست

نگاهی نیست

انگار

که نیستی من

میان آن دو آینه

هی نفس می کشد

انگار

که

حق زندگی کردن

توی ذات من

نیست

.

 

پ.ن:به تلخی این روزهای من ایمان بیاورید....آهای مردم من حقارت خودم را فریاد می زنم و انگار که این مرداب دارد هی بزرگ می شود...که من یادم برود زنده بوده ام...اما من یادم هست...روی تخت خوابیده ای...۳ صبح...یکی زنگی می زند...تو کتاب می خوانی...بوی کولر می آید...اما...اسم کتاب چی بود؟؟؟....