جایی حوالی زیر گل
قطعا
کمی
خاموش بودن
برای این روزها
بد
نیست
!
قطعا
کمی
خاموش بودن
برای این روزها
بد
نیست
!
من جوی آبی را می شناسم
که وقیحانه زلال است
وقتی ۱۱ ساله بودم
کنارش شعر می نوشتم
حالا شعر می خوانم
و به جنازه ی زندگی ام نگاه می کنم
با چشمان بی حالتی
که ته آب افتاده است
من جوی آبی را می شناسم
که بی تفاوت است
اما من کنار آن بودم
که خیانتت روحم را جوید
آن جا بود که فهمیدم
دنیا شبیه ناودانیست
پر از فضله ی کلاغ...
و پاکی جوی آب وحشیانه ادامه دارد....
.
آهای
نگاهت خیلی مرتفع است
با
توام
آهای دختری
که
روی گیس
خدا
بند بازی می کنی
تو که
پالانت شل است
و
هرزگی
دور ساق هایت پیچیدست
مثل یاس های دور نرده های
آن
خانه دور
گیس های خدا
پاره نمی شوند
اما
تو
سرنگون خواهی شد
و
از میان دود ها
سقوط خواهی کرد
پیش خودمان بماند
مردم این پایین
رویاهایت را
لای کاغذ سیگار می پیچند
و
دود
می کنند
.
تو با موهای پریشان
و
دماغ گنده
و
چشمان فرو رفته
سرت را می اندازی پایین
و
مرتب
این سوال را از شست پایت می کنی
((یعنی ممکنه؟؟؟))
شست پایت وحشیانه می گوید
((نه))
درست مثل وقتی
که
از مچ دستت می پرسی
((او این دست بند را هنوز یادش هست؟))
کاش
آن امید غریب
ممکن شود
و
بعد
...
تو
بخندی
تو
وحشیانه
بخندی
...
تو دوست داری
دهن شست پایت را
گل بگیری
دوست داری فکر کنی
معجزه
وجود دارد
نه به خاطر زندگی
یا
خودت
فقط به خاطر آن لبخند
لبخندی
که
خیلی وقت است
زندگی
رویش
تف
انداخته
.
می خواهم با فونت گنده بنویسم
می خواهم
وسط حمام بایستم
و به رد قرمزی که از لای پاهایم
سر می خورد
نگاه کنم
شاید تمام زندگی من
در یک لحظه
خط خورد
در آن ظهری که من
از آن پنجره ی پر از شعر
در کلاس
سوم تجربی
به بیرون نگاه کردم
و
آن روزها
james blunt
گوش می دادم
و
می دانستم
همه چیز خط می خورد
و
من
در میان تمام
بی ایمانی ها
به
محو بودن
خودم
ایمان آوردم
و دوست داشتم بخوابم
من
وقتی
به
آینده
فکر می کردم
دوست داشتم
بخوابم
!
پ.ن:این روزها زیاد آپ خواهم کرد...مهم نیست دیگر خوب نمی نویسم مهم اینست که یک چیزی از من سر ریز می کند...یک چیزی که قبلا ها از چشمانم سر ریز می کرد...و حالا....حالا خیلی چیزها تغییر کرده اند...!
دیگر خودم را خیلی گم کرده ام...حتی شک دارم دیگر خوب شعر می خوانم یا نه...لابد نه...شاملو را خیلی های دیگر بهتر از من می خوانند...راست می گویی...همه راست می گویند...
من راه که می روم هنوز ۵۶ دلیل دارم
که اشک بریزم
و۵۶ دلیل
برای شیرجه زدن توی آب
و گذاشتن نامت بیرون آب
اما چیز های زیاد هست
مثل ادکلن آن مردک
توی کوچه
که بوی
تو
می داد
و
پاهای من
که درد می گیرند
درد
وقتی با فکر
تو
شیرجه می زنم
مثل زندگی من
که
روزهاست
زیر دندان های
موجودی وحشی
له می شود
موجودی
که
اسمش
چیزهای زیادیست
مثلا
خدا
یا
تقدیر
یا
بی عدالتی
شاید هم
ناتوانی
من
موجودی
که
نگاه زندگی مرا
حلق آویز کرده است
.
کــــــات
گم و گور شدن
از
زندگی
بــــــهتر است.
آقا آن قیچی را بدهید به من
شما بدهید
حالا عرض می کنم
:
اصولا کل هیکل من
لامصب است
اما آقا باور نمی کنید
این زبان من
یک سگ مصبیست
دومی ندارد
قبلا ها
تنهایی که راه می رفتم
زیر لب ورد می خواند
مثلا
((لا حول و لا قوت الا بالله))
یا
((لعنت خدا هم محاسنی دارد
اگر به آن عادت کنی))
اما این آخری ها
هی می گفت
پنجاه و شش
پنجاه و شش
پنجاه و شش
بعد هم می خندید
دیشب
می گفت
:
پنجاه و شش تا
آغوش را امتحان کردی
اما
هیچکدام
بوی نیلوفر وحشی
نمی داد
.
ـ می شنوی؟
ـ بادها فقط در گوش تو صدای سقوط می دهند
دیوانه ای و دروغگو
ـ نیستم! من وقتی شال سبزم را می گذارم شبیه یک قدیس می شوم
ـ قدیس زشتی که روحش تا سقف یالا می رود؟
ـ مهم اینست که راست می گویم
ـ کودک هم هستی؟
- نه
ـ پس حتی اگر فرض کنیم راست بگویی باز هم قدیس نیستی
ـ چرا؟
ـ چون بزرگ شدن جنایت است...این را آن دخترک فاحشه می گفت
و من فکر می کنم فاحشه ها راست می گویند....