تمام روز در آینه گریه می کردم...

خسته بودم

آنقدر که حتی با دیدن اتاقم هم

آن لبخند غریبم را نزدم

همان که وقتی می زنم تمام صورتم مچاله می شود..شبیه گردو...یا به قول مینا بلوط...شاید شبیه صورت زنی ۹۰ ساله

زنی که خسته است...

درست مثل من که خسته ام

آنقدر که...

آنقدر که هیچ جور با هیچ متن روشنفکر نمایانه ای

نمی توانم بیانش کنم...

آنقدر که

آنقدر که

گــریــه ام می گیرد...

من

از

خــودم

بی زارم...

من

خسته ام

آنقدر خسته

که

می خواهم

بمــی...نه

می خوهم

بکشمش...

خودم را می گویم!!!