پیرمرد از من

سیگار می خواست

و

من

سیگارهایم را توی تهران جا گذاشته ام

.

.

.

از پیرزن نه چندان پیر

پرسیدم:

خانم دکتر چرا اینجایی

گفت:

خدا

خواست

و

من

خدایم را

توی تهران جا گذاشته ام

.

.

.

ما جوان بودیم

سیگارها را که بر می داشتم گفتی:

((آسمان حتی از نام من بی خبر است))


پ.ن: آهای همشهری سیگارهایت هنوز توی کشوی میزم خاک می خورد....و شاید بپوسد