سرم زیادی سنگین است

این روزها

هی صدایم می کند

.

.

.

hey you

out there in the cold

getting lonely

getting old

قهوه
و
آتش روشن بخاری
.
.
.

ساکت باش
چیزی
از دست نرفته است
.
.
.
زندگی زیباست؟
نگاه کن
.
.
.
چه جالب شما هم سارتر می خونی؟
نشسته ای توی کافه 78
و
از پشت دود سیگار به عشق می خندی
و
کسی
با بی حالتی چشمانش
نگاه می کند
.
.
.
دورغ می گویی
.
.
.
نه
تمام
شد
.
.
.
آگهی
:
این جانب سرم را به ازای
دریافت یک نخ سیگار
می فروشم


نبود؟



پ.ن:آهای همشهری هر شب شیطان و خدا را می گذارم کنار تختم شاید گوتز به خواب کاترین فاحشه بیاید