ار خاطرات پوسیده ی من...
دوباره:
این جا شمال است
اتاق سبز من
و
سکوتی
که صداهایی
در عمقش نفس نفس می زنند
.
.
.
مانتوی گلدارم را پوشیده ام
و
روی عطر نیلوفر وحشی
بی قید
قدم میزنم
.
.
.
رامینا می گید:
دلم تنگ شده برات سپیده
خوبی؟
میگویم:
نمی دانم
اما
دارم عاشق می شوم
.
.
.
و
باد
گل های مانتویم را
پرپر میکند
.
.
.
خیلی وقت است
تمامت کرده ام
اما
بازهم
کات
پ.ن:دلم برای همکف نشینی هایمان با مینا و آناتما و nothing else matters تنک شده...و برای عود و منطق الطیر....
پ.ن.ن:رامینا دختر دایی عزیزمه که دلم براش خییییلی تنگ شده
پ.ن.ن.ن:این پست فقط بازگویی یک خاطره است آن هم نه به عین
پس از همه ی اینها نوشت:امروز ولی عصر را قدم می زدم بدون سیگار و تو...فقط من بودم و آناتما...می گویند لطیف شده ام...عجیب است...از آن روز که گوتز پیشانی ام را بوسید یادم رفته بود لطافت را....کاترین فاحشه دست در دست گوتز مرده بود... و من زنده ام!!!!
It's better to burn out than to fade away