عاشق سیندرلا بودی

فیلمت رنگی نبود

هیچ وقت نفهمیدی

لباس جادویی سیندرلا

آبیست

.

.

.

یک نفر آواز می خواند

تو

به دنبال آوازش می روی

و

دستت را می بری

 

اولین باری که داستان

زیبای خفته را شنیدی

وقتی بود که بابا از یک کتاب قدیمی

آن را می خواند

اسم دخترک آنجا

سپیده

بود

.

.

.

شاید تو هم سال ها بخوابی

هنوز

شاید

آسمان نام

تو

را صدا بزند

.

.

.

فرشته ی نجات به سیندرلا گفت

:

اگر

ایمانت

را از دست داده بودی من حالا اینجا نبودم

.

 پ.ن:نمی تونم برای بعضی ها کامنت بذارم نمی دونم چرا فک کنم مشکل از بلاگفا باشه برای سمفونی سقوط و مرگ باورها مخصوصا بدونید که مشکل ازین سایته وگرنه من هم نوشتتونو خوندم هم موقع آپ کردن خبر دادم. ممنون