تو با موهای پریشان

و

دماغ گنده

و

چشمان فرو رفته

سرت را می اندازی پایین

و

مرتب

این سوال را از شست پایت می کنی

((یعنی ممکنه؟؟؟))

شست پایت وحشیانه می گوید

((نه))

 

درست مثل وقتی

که

از مچ دستت می پرسی

((او این دست بند را هنوز یادش هست؟))

 

کاش

آن امید غریب

ممکن شود

و

بعد

...

تو

بخندی

تو

وحشیانه

بخندی

...

 

 

تو دوست داری

دهن شست پایت را

گل بگیری

 

دوست داری فکر کنی

معجزه

وجود دارد

 

نه به خاطر زندگی

یا

خودت

فقط به خاطر آن لبخند

لبخندی

که

خیلی وقت است

زندگی

رویش

تف

انداخته

.