می نشینم پشت همان میز...دوباره...می توانم امشب بلند بلند آهنگ گوش کنم و یخ بزنم....نگاه می کنم به در و دیوار و بی خود سعی می کنم بگویم زندگی بی نظیر است و بی خود سعی می کنم پستی در مورد فراموش شدن یک همشهری سابق بنویسم و در حین تمام این تلاش های بیهوده یک پشه مزاحم می آید اما دیگر نمی کشمش....یاد شبانه هایم می افتم و چه پشه هایی که کشتم با لنگه کفش های میهمانی پرت شده وسط اتاق این بار فقط نگاهش می کنم و از ته دل بهش حسودیم می شود و اشک است که می آید...امشب می توانم بلند بلند گریه کنم.....!!!!

پ.ن:گاهی بهتر است بسیاری سخن ناگفته بماند...!!!!لعنت به این زندگی